نور زندگی ما
می نویسم برای عشق دوم زندگیم،دخترم
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 6 آذر 1393 و ساعت 13:26 توسط مامان حدیث |

سلام خوشگلکم خوبی؟

هر چی بزرگتر میشی بیشتر برامون عزیز میشی. دیگه تولدا تموم شد البته بخاطر محرم و صفر و ما سرمون رو با پارک و مهمونی و دوره گرم میکنیم.

این سری رفتیم پیش دکتر نریمان برای چکآپ سالانه ت. یه سری ازمایش و عکس تراکم استخوان مچ دستت هست که باید انجام بدی. دکتر از قد و وزنت راضی بود 98 سانت قد و  15.9 کیلوگرم وزن. دکتر نریمان ازم پرسید مهد میره؟ گفتم دو ماهه که دو روز و سه روز در هفته میره! گفت مشخصه! خیلی خوب ارتباط میگیره: خیلی خوشحال شدم که این و گفت :دی

بقیه حرفامون بمونه با عکس....



ادامه مطلب...
موضوع : | بازدید : 3803 مرتبه
نوشته شده در تاريخ جمعه 9 آبان 1393 و ساعت 16:40 توسط مامان حدیث |

سلام مشکاتم

خوبی خوشگلم؟ چقدر این روزا به بزرگ شدنت بیشتر فکر میکنم... حیف این روزاست! دلم میخواست تو همین سن بمونی

از اول مهر مهد میری البته هفته اول دو روز و کاملا تفریحی، بعد اون دو روز در حد 3 ساعت وو الانم هم تقریبا هفته ای 3 روز میری مهد. اوایل که میرفتم مهد، هر سری که یک از مربی هات میومد، کلی ازت تعریف میکرد! هم اخلاقت هم هوشت. اونجا باهاتون بالا بالا کار میکنن و مربیت میگفت دو بار که بگن، دفعه سوم خودت میگی... اونجا خکیر بازی و سفال و نقاشی و ... هم دارین ولی من اصلا برای اموزش نبردمت، هدفم فقط اینه که بتونی چند ساعت رو بدون من، توی یک محیط اجتماعی باشی...

بریم سراغ ادامه مطلب که بقیه حرفا رو با عکس بگم...



ادامه مطلب...
موضوع : | بازدید : 4869 مرتبه
نوشته شده در تاريخ جمعه 7 شهريور 1393 و ساعت 11:38 توسط مامان حدیث |

سلام دختر ملوس و نازم

ببخشید که خیلی وقته وبلاگ ت رو آپدیت نکردم. دیروز روز دختر بود و پارسال یه همچین روزی برات تولد مفصلی گرفته بودم. واسه همین دلم نیومد دیگه به تاخیر بندازم آپ کردن رو...روزت مبارک دختر ملوسم بوس

طبق معمول عکسا و توضیحات رو توی ادامه مطلب میزارم

 



ادامه مطلب...
موضوع : | بازدید : 2489 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 7 تير 1393 و ساعت 23:31 توسط مامان حدیث |

سلام مامان خوشگلم

امشب اولین شبه ماه رمضانه. امیدوارم خدا قدرت بهمون بده بتونیم سربلند این ماه و بگذرونیم.

سیما جون امروز نهار و با ما بود و بعدش رفتیم پارک.

چون فقط چندتا عکسه میزارم تو ادامه مطلب



ادامه مطلب...
موضوع : | بازدید : 2919 مرتبه
نوشته شده در تاريخ جمعه 6 تير 1393 و ساعت 21:52 توسط مامان حدیث |

سلام سلام خوشگل و ناز مامان

از خوش زبونیت نگم که دیگه گفتن نداره. امروز میگفتی بعضی از موتوری ها حواسشون نیست میان تو پیاده رو، تبججه (توجه) ندارن!!!  یا اینکه رفتیم تو سوپرمارکت، دراژه خواستی، گفتم ما نیومدیم که دراژه بخرم، گفتی: یر فلصت (سر فرصت) برام میخری؟ مغازه داره غش کرد از خنده ههه ههه

تو این مدت یه بار پارک اب و اتش رفتیم، اب بازی کردیم حسسسابی، بعدشم رفتیم پارک دنجی که تو ملاصدرا بود، رفتنی بستنی فالوده هم خریدیم جای همه خالی، خیییلی خوش گذشت.

یه روز هم رفتیم خونه تداعی جون، خیلی وقت بود میخواستیم برنامه ش و بزاریم، خلاصه طی یک حرکت ضربتی برنامه جور شد و رفتیم. مااااشالاه به این همه هنر، دست گل خودش و علی جون درد نکنه، خیلی خوش گذشت.

مادر جون و پدر جون، بالاخره بعده دو ماه برگشتن،حسابی دلمون براشون تننننگ شده بود. ساعت 1:20 رسیدن و ما هم بودیم فرودگاه که باهم بریم شمال. البته عمو مهدی هم زحمت  کشیده بود، اومده بود چون چمدون ها زیاد بود و تو صندوق ماشین جا نمیشد. دست گلشون درد نکنه ، یه عاااالمه سوغاتی برامون اوردن، فایزه جون و فرشته جون هم کلی لباس های خوشگل واسه ما فرستادن. یه بسته شکلات خوشمزه و یه سنگ خیلی خوشگل هم دایی حامد فرستاد که مثله همیشه عالی بود.از همه شون ممنونیم.

دوره این سری خونه سارا جون بود. ساعت 4:15 رفتیم ولی زودتر پا شدیم چون اقایون یعضی از دوستامون میخواستن بیان فوتبال و با هم ببینن. سارا جون دستت درد نکنه غذاها و میزبانیت، مثله همیشه عااالی بود. طفلی بنیتا ، مثله اینکه پیشونیش شکاف برمیداره و میرن بیمارستان.

خلاصه بعده خونه سارا جون رفتیم همون پارک تو ملاصدرا و بازم کلی خوش گذروندیم. بعدشم رفتیم خونه سبحان جون و فوتبال دیدیم، یه آش رشته حسابی هم خوردیم. مریم گلی جون مچککریم.

دیروز هم با سیما جون رفتیم پارک فدک و یکی دو ساعتی رو بچه ها خوش گذروندن.



ادامه مطلب...
موضوع : | بازدید : 750 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 25 خرداد 1393 و ساعت 22:26 توسط مامان حدیث |

سلام سلام

خوشگل خانووووم

چه طوری خوش زبون من؟

این سری خونه عزیز بودیم که الان بهش میگی مادر بزرگ! یه روز گفتی چرا من مادربزرگ ندارم؟! چون تو سی دی ها همه میگن مادر بزرگ...   حالا با کلی ذوق میگی ماااادربزرگ، پدرررربزرگ :دی 

داشتم میگفتم، خونه مادر بزرگ بودیم ، اخر شب که تلفن زنگ زد. مادر شوهره عمه مریم بود. گوشی و برداشتی سلام کردی و گفتی، تو کی هستی؟ شما؟؟؟ اونم گفت مامان عمو بهشادم، کی اونجاست؟

گفتی: مادربزرگم دراز کشیده داره می خوابه، مامان حدیثم هست، بابا بهروزم هست،عمه هم هست!

گفت: اسم عمه ت چیه؟

گفتی" اممممم، عمه خوشگله هه ههه ما غش کردیم از خنده. بعدشم گفتی پدربزرگ تو اتاق رو تخت خوابیده، عمو بهشاد رو مبل میخوابه!!!!  ( اخه عمو بهشاد کی رو مبل خوابیده؟؟؟)

گفت: کجایی؟ من میخوام بیام پیشت! گفتی خونه مادر بزرگ پدربزرگ خوبم :دی

گفت: منم میام، گفتی: اینجا دورررره. گفت اشکال نداره. گفتی نمیتونی با پا بیای باید با ماشین بیای. گفت باشه با ماشین میام. گفتی: شبه، نمیتونی.  گفت نه، میام! گفتی : نهههه همونجا بمون، نیا، نمیتونی...

همچین بچه ای بزرگ کردم من!!!

اخر این هفته ایشالاه مادر جون و پدر جون از سفر بر میگردن. حسسسابی دلمون براشون تنگ شده.. دلمون میخواد زودتر برگردن ولی وقتی به دایی ها و خانوادشون فکر میکنیم، دوست داریم بیشتر پیش اونا بمونن!

تو هفته ای که گذشت، خاله هدی مولودی داشت به مناسبت نیمه شعبان. بسیااار عالی بود و خیلی خوش گذشت. دیشب هم عروسی پسر عموی بابایی، آقا امیر حسین بود با سیمین جون، ایشالاه خوشبخت بشن.

ما تقریبا دو هفته ای شمال بودیم و  وقتی زیاد اونجا میمونیم شما اخلاقت یه کمی از کنترل خارج میشه و من زود عصبی میشم ... ولی به محض اینکه بر میگردیم، قوانین زندگیمون پر رنگ تر میشن و ارامش بیشتر، با اینکه اونجا خیلی بهمون خوش میگذره ، این طولانی مدت موندن ها اذیتم میکنه!

عکس ها تو ادامه مطلب میزارم:



ادامه مطلب...
موضوع : | بازدید : 2914 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 12 خرداد 1393 و ساعت 23:50 توسط مامان حدیث |

سلاااام سلاممم

خوشگل و نازم

نمیدونم چرا نمیتونستم عکسای دوربین و تو لب تاپ بریزم؟!

دیروز اومدیم خونه مادر جون و امشب از فرصت استفاده کردم که عکسا رو آپلود کنم.

توضیحات توی پست قبلی هست

الان یه مختصر توضیحی در مورد هر کدومشون میدم

هزااار تا دوست دارم بس که ملوس و باهوشی عشقم.

راستی بابایی واسه کادوی تولد چیزی برام گرفت که خیلی دوسش دارم. مرسی بابایی یه دنیا دوست داریم :*



ادامه مطلب...
موضوع : | بازدید : 2304 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 15 ارديبهشت 1393 و ساعت 11:57 توسط مامان حدیث |

سللام جیگر طلای مامان

چه طوری نفسم؟

این ماه کلی سرمون شلوغ بود

دوره، مهمونی خونه گلاره جون  رفتیم که اسم یاسمن جون و شیما جون در اومد. بعد چننننند ماه دوستامون و دیدیم و خیللللی لذت بردیم. کاملا معلوم بود که تو هم دلت خیلی واسه دوستات تنگ شده بود. خلی ذوقمردی. کلی هم با دوستات بازی و بپر بپر کردی :دی

سبحان که اومد، بنیتا جون که صاحب خونه بود اومد دم در ، تا سبحان و دیدی، بنیتا رو میزدی کنار که اون بهش دست نزنه!دو سه بار هم این کار و کردی، اصلا اجازه نمیدادی بنیتا نزدیک سبحان بشه خخخخ

رادین هم هی میومد نزدیکت دوست داشت بهت ابراز محبت کنه، در یک فرصت طلایی اومد بغلت کرد و بوسیدتت، مبعد زود رفت پیش مامانش. قربون اون همه عشق و محببتون بشم منننن

عصر هم یه عصرونه خوشمزه خوردیم و زحمت و کم کردیم. دست گلاره جون درد نکنه:دی

27 فروردین عصوسی سحر جون دختر عموی بابایی بود، شب قبل هم حنابندون.

اونجا هم بهمون خوش گذشت. ایشالاه که خوشبخت بشن 3م اردیبهشت مادرجون و پدر جون پرواز داشتن که برن پیش دایی حامد و دایی هومن

جالب این که برای اولین بار داشتن کیان و میدیدن. کاش قسمت ما هم بشه هه ههه.

عمو مهدی زحمت کشید اوردشون خونه ما و اخر شب رفتیم فرودگاههههه. بعله، شما عاشقه فرودگاهی! آخه بدو بدو، بپر بپر، شادی وو بازی آزاده، علاوه بر این ها خدا بزاره پله برقی وووو، فکر کنم حداقل 20 بار بالا و پایین میکنیم!

اونجا دوقلوهایی که تو کاسکه بودن نظرت و جلب کرد، وبین و لی ام جالبته که یه خواهر هم داشتن به اسم کیمیا. کلی مات و مبهوت اینا بودی . اولین بار بود دوتا ادم یک شکل و یک اندازه رو از نزدیک میدیدی ههه ههه

بعدش با آرین داوود دوست شدی، کلا میونه ت با پسر های بزرگ تر از خودت خوبه که من فکر میکنم دلیلش همبازی هات، (ابوالفضل و علی و امیر حسین ) باشن.

خلاصه خییییلی باهاش جور شدی ارین قرار بود بره امریکا، اومد گفت من باید برم بلیتم و بدم، تو گریه گریه که منم میام. ارین که داشت میرفت، گفت برات دعوت نامه میفرستم، نگران نباش خخخخخ

فنقلی ها، اینا رو از کجا بلدین؟!!!

خلاصه قانع ت کردیم که باید بلیت داشته باشی. رفتی پیش پلیسه و ازش بلیط خواستی، اونم یه اتیکت داد بهت و خوشحال و خندان اومدی. گفتی یریم مامان، گفتم مادر، من که بلیت ندارم، شما داری، من و راه نمیدن تو هواپیما.خودت تنها باید بری،  قبول کردی و سرت و نداختی پایین و رفتی! اونم از قسمت تشریفااااات

تعارف هم که سرت نمیشه!!!  پلیسه بغلت کردف برد هواپیما رو نشونت داد و قانع ت کرد که برگردی!!! حالا ما بهت قول دادیم پول جمع کنیم یه بلیت بخریک که ایندفعه ما هم سوار هواپیما بشیم

 

مهمونی بعدی خونه یاسمن جون بود. چه میزبانیه رادین! 20!!!

از اولش که سلام علیک و خوشآمد میکرد بگییییر، برو تا اینکه همه اسباب بازی هاش و به همه میداد. شبش موندیم خونه رو مرتب کردیم و شام خوریدم، خواستیم با شیما جون و سیما جون بیایم خونه ما خوابیدن، چون بابا شمال بود و من تنها. که بابای رادین اومد و نذاشت بریم، خلاصه صاحب خونه رو بیرون کردیم و تا صبح گفتیم و خندیدیم.

فردا ظهر رفتیم شو ی صفورا جون که یه شلوار خوشگل برات گرفتم ازش.

شبش هم رفتیم شهربازی امیر پارس

خیلی مناسب سن شما بود اسباب بازی هاش و مکانش و ...

البته ما هم تقریبا همه وسایل و سوار شدیم

یه روزی هم سولماز جون اومد خونه مون که عصرش با شیما و سیما برن 16 متری قهوه جوش و قهوه و ... بخرن. زحمت کشید کلی کتاب اورد که عاشق با چی برم با چی نرم و جینگیلی ها شدی! مرسی سولماز جون

خبر جدید اینکه نمیتونم عکسای دوربین و بریزم تو لب تاپ

چرا ش و نمیدونم! واسه همین باید بعدا بریزم تو لب تاپ مادر جون و با اون اپ کنمش!

12 اردیبهشت تولد منه بابایی شب قبلش با یه گل خیلی خوشگل اومد خونه و من و کلی سوپرایز کرد فرداش هم کیک و شام و ... یه تولد خونگی با خاله بابایی گرفتیم

راستی، گوشی هم خریدم :دی البته زحمت ش گردن سیما جون بود، دست گلش درد نکنه


موضوع : | بازدید : 435 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 20 فروردين 1393 و ساعت 12:18 توسط مامان حدیث |

سلام سلام 100 تا سلام

سال نو شد و زندگی دوباره شروع شد...

من دوست دارم موقع تحویل سال توی خونه خودمون باشیم ولی امسال چون مادربزرگم فوت کرده بود، آخرین روز سال92، رفتیم بابل که کمک مادر جون باشم تو پذیرایی از مهمون هایی که میان به پدر جون تسلیت بگن!

خلاصه، ما دو روز اول عید و بابل بودیم و دو روز بعدش و آمل

5م هم مراسم چهلم مامانبزرگ بود! آدم تا وقتی که چیزی رو داره واقعا قدرش و نمیدونه! خدایا سایه بزرگتر هامون و از سرمون کم نکن!

نیوشا خانوم و خانوادش هم اومده بودن شمال و تو بابلسر ویلا گرفتن، اونجا هم رفتیم عید دیدنی! بعدشم با اونا و خاله هدی اینا رفتیم ییلاق پدر جون. خیلی خوش گذشت، کلی برف بود، خیلی هم سرد بود، برق هم رفته بود که شب یه کمی اذیت شدیم، اگه نه، همه چی عالی بود!!!

حافظه گوشی بابایی، خیلی اتفاقی پرید و تمام عکس و فیلم هایی که تا حالا ازت داشت نابود شد. واسه همین رفت ریکاوری کرد و یه تعدادیشون و برگردوند، منم زودی ریختمش تو لب تاپ که امروز بعضی هاشون و آپ میکنم.

 

عروسک خوشگل مامان، چقدر شیرین زبون شدی عشقم: بهم میگی، مامان جووووونم، خوسگله من، میای باهام بازی کنی؟

من جواب میدم، جون دلم، بعله مامان!

بعد خودت میگی: نه که نمیام، واسه اینکه تو کثیفی!!! (برگرفته از حسنی، توی ده شلمرود)

خخخخ

رفته بودیم خونه عمو مجتبی، شب داشت آب تتنگ ماهی رو عوض میکرد، ازش پرسیدی چی کار میکنی؟ عمو گفت آب ماهی کثیف شده، دارم عوضش میکنم. بعدشم تنگ و گذاشت بیرون که خنک تره، پرسیدی چرا میبریش؟ جواب داد واسه اینکه ماهی ها می خوان بخوابن، بعد شما گفتی، پس بالش شون کجاست؟؟؟

فرداش اومدی به عزیز گزارش بدی، گفتی ماهی عمو کثیف شد، عمو مجتبی پوشک ماهی رو عوض کرد!!!

هر وقت گریه بیخودی کنی، بهت اخطار میدم که میبرمت تو اتاق تنهایی. اگه ادامه بدی، میبرمت توی یه اتاق، میگم بشین به کار زشتت فکر کن، گریه هات تموم شد بیا بیرو معذرت خواهی کن!

این سری خونه عزیز گریه کردی ، منم گذاشتمت تو اشپز خونه...

امیر حسین خواست بیاد تو اشپزخونه، بهش گفتی: امیــــر سُیسین جـــــان، نیا تو ، من دارم گریه میکنم!

بعدشم من رفته بودم تو اشپزخونه کار داشتم، بازم امیر داشت میومد تو، بیرونش کردی گفتی برو، من با مامانم حرف دارم!!!  من پرسیدم مامانی، حرفت چیه؟ بگو؟ گفتی: امممم، دوست دارم!

ووووی، منم دوست دارم عزیـــــــزززم

بازم از شیرین زبونی هات میگم... تو ادامه مطلب میزارم.

آرزو میکنم امسال سالی پر برکت و شادی و سلامتی برای همه باشه

 

 عکسا رو



ادامه مطلب...
موضوع : | بازدید : 943 مرتبه
نوشته شده در تاريخ جمعه 16 اسفند 1392 و ساعت 0:03 توسط مامان حدیث |

سلام خوشگل و ناز مامان

با اینکه تو دوره استقلال طلبی هستی ولی خیلی چیزها رو میفهمی و رعایت میکنی! منظوم به نسبت سن و هم سن و سالاته، اگه نه با هم برنااااامه داریم سر هر چیزی!

مثلا می خوایم بریم بیرون، میگم بیا لباس بپوش می خوایم بریم، میگی: من نمیام!

می گم نیا! باش! میگی: نمیباشم!!!!

کلا کار هات و حرفات خیلی با مزه شده، همیشه بوست میکنم، نازت میدم و میگم دوست دارم! امروز عصری که می خواستیم بخوابیم، بوسم کردی، نازم کردی، گفتی مامان، من و دوس داری ! هه ههه خوشحالم که این و فهمیدی :دی

خبر جدید اینکه چند وقتیه داریم بیسکوییت و شیرینی درست میکنیم، اونم از نوع فانتزیش. شما هم حسابی بهتون خوش میگذره چون یا ما میریم خونه شیما جون، یا اونا میان اینجا! از خوردن بیسکوییت ها هم که بی نصیب نمیمونین!

امسال تو بهمن ماه یه برف درست و حسابی زد، که تقریبا سه روز بارش داشتیم. اینجا همه چی عالی بود ولی این برف سنگین، توی شمال، از همه جا سنگین تر بود و یه مقداری هم خرابی به بار آورد.

یه روزی تقریبا یهویی، با چند تا از دوستا رفتیم خونه سیما جون. اونجا هم خیلی خوش گذشت، سیما جون مچککریم :دی

صفورا جون، مامان آوا باقالی خیلی دوست داره!!! عکس های شب یلدای ما رو دید و شیفته باقالی هامون شد، ما هم قولش و دادیم و در نهایت طی یک مراسم باقالی پارتی، با عصرونه تداعی جون، به قولمون وفا کردیم :دی

البته جای بعضی دوستان خالی بود، ...

و امــــا، بدترین خاطره ای که تو وبلاگت دارم مینویسم: مامان بزرگ مهربونم فوت کرد! چقـــــــدر ازش خاطره داریم، چه چیزهایی که ازشون یاد گرفتیم، چه حرف هایی که ازشون ضرب المثل شده برامون. جای خالیش خیلی خیلی حس میشه، خیییلی. ولی امید وارم جاش تو بهش سبز باشه...



ادامه مطلب...
موضوع : | بازدید : 938 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 7 بهمن 1392 و ساعت 22:30 توسط مامان حدیث |

سلام خوشگل و ناز مامان

به قول خودت خوووووسگل من نیشخند

این سری شمال رفتنی، دوستای اصفهانی عزیزمون هم اومدن و چند روزی با هم خوش گذروندیم. برای بار سوم رفتیم دریا وباز هم مهمون هامون ما رو بردن. قایق سواری و شهر بازی و خرید هم رفتیم. کلا خیلی پر بار بود.

اون شب که از آبعلی برگشتیم، رفتیم خونه یاسمن جون ، کلی با بچه ها بازی کردی، خییییلی خوش گذشت. این عکسا رو از وبلاگ رادین جون برداشتم، دلم نیومد تو وبلاگت نباشه! بازم مرسی یاسی جون :*

ادامه تولد ها افتاده بود بعد محرم و صفر (یعنی الان):

اولیش تولد مه سما جون بود. بسییییار عالی بود خیلی هم خوش گذشت، فقط راهش یه کم دور بودابله ولی میارزید. مه سما عروس جذابی میشه، مطمئنم، البته اگه تو عروسی عمو پورنگ نزارن که میخ اون بشه هه ههه

بعدیش تولد آرتین جون بود این یکی که وااااقعا دور بود ولی از اونجا که بعد مسافت برای ما معنا نداره، همه جا میریمنیشخند اینجا هم بسیـــــار عالی بود . دیگه از هنرمندی میترا جون نمیگم که گفتنی نیست!!!

ایشالاه توی شادی های ارتین جون، بازم ما رو دعوت کنن هورا

تولد بعد هم تولد رهام جون، بود که البت با دوره مون تو یه روز افتاد و دو تیر و یه نشون بود. اینا خیلی به ما نزدیک بودن خدا رو شکرنیشخند سولماز جون هم بسیار مهمون نواز بود و این تولد هم خیلی عالی و همه چی تموم بود. رهام جون، ایشالا جشن 120 سالگیت قلب



ادامه مطلب...
موضوع : | بازدید : 1230 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 2 دی 1392 و ساعت 15:32 توسط مامان حدیث |

سلام خوشگل من

چه طوری ملوسم؟

این سری کلی عکس و مطلب داریم

اول اینکه با دوستای کلوپ مون یه صندوق تشکیل دادیم که ماهی یه بار مهمونی منسجم داشته باشیم و شیما جون قبول زحمت کرد و اولین مهمونی رو برگزار کرد. یعنی ترکوند هاااا، اونم دست تنها، با یه بچه! دست گلش درد نکنه واقعا با سلیقه و کد بانو و همه چی تمامه. شیما جون دوست داریمممم :*

فرداش طراوت جون و محبوبه جون اومدن خونه مون که با هم کیک درست کنیم. عکسش و عکس تارتی که سری پیش درست کردیم و میزارم. خیلی باهاشون به ما خوش میگذره! مرسی خاله جون ها :**

فرداش رفتیم خونه ازاده جون، کرج. البته زحمت بردنمون و یاسمن جون کشید و برگشت و با سهیلا جون اومدیم. هم رفت هم برگشت خیییلی بهمون خوش گشت البته مهمونی که جای خود دارد! مخصوصا که یه نهار تپل خوردیم :دی مرسی خاله جونا :***

پنجشنبه شب به صورت کاملا یهویی تصمیم گرفتیم بریم آبعلی برف بازی! با یاسمن جون و مریم گلی جون و البته خانواده. جای همگی خالی از صبح رفتیم آبعلی صبحانه خوردیم بعدش نهار و رفتیم فشم، شبش هم خونه یاسمن جون ....

خدایا این خوشی ها رو از ما نگییییر (الهی آمـــــین )

بعد هم مراسم شب یلدا ی امسال، چون تهران بودیم، خاله بابایی و عموی مشکات و با خانواده دعوت کردیم. البته الهام جون کاپ کیک درست کرد با ازگیل آورد، خاله فاطمه هم زحمت هندونه رو کشید. بقیه ش و هم من و مشکات درست کردیم. جای همگی خالی، خیلی خوش گذشت، آخر شب هم یه فال درست و حسابی واسه همه گرفتیم :دی



ادامه مطلب...
موضوع : | بازدید : 1344 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 11 آذر 1392 و ساعت 21:53 توسط مامان حدیث |

با سلام و درود و فراوون

بعد یک ماه اومدم وبلاگت و آپ کنم عشقم:

اول از شبی بگم که فرشته جون و خانواده دوست داشتنیش اومدن خونه مون که شبش( در واقع 4 صبح فرداش) فرشته جون و بدرقه کنیم که بره پیش دایی هومن. دایی هومن که دل تو دلش نبود، از خوشحالی!

فرشته جون هم از ذوق، سفر انصافا سختش رو شجاعانه و با صبوری، شروع کرد. ساعت 4 پرواز داشت واسه قطر که ایشالاه بعدش بره پیش دایی هومن! البته خدا رو شکر، سالم و سلامت رسید و خیال همه رو راحت کرد.

چند روز بعدش من یک مریضی خیلی بدی گرفتم که یک هفته ضعف و سر گیجه شددددید داشتم همراه با حالت تهوع. بگذریم که سه بار بیمارستان بستری شدم، و 6 کیلو کم کردم، ولی اون شبی که از 12شب تا 10 صبح بغل بابا بودی، خوابیدی، گریه کردی رو یادم نمیره! هم شما هم بابا خییییلی اذیت شدین! امیدوارم تو زندگی هیچکس از این موارد پیش نیاد!

تو همین درگیری و مشغله عاشورا شروع شد و ما یادمون رفت بریم اونجایی که هرسال چایی می خوردیم! ایشالاه سال دیگه میریم و عکس هاش و میزاریم تو وبلاگ

هفته بعد خوب شدنم، یه مهمونی دادیم واسه دوست های گلمون که خیلی بهمون خوش گذشت، حیف که عکس ننداختیم!

پنجشنبه هم خونه رادین جون بودیم، حسسسابی دلمون باز شد، خیلی خوش گذشت:دی یاسی جون بازم از این کارا بکن خخخ

حیف که ما زودتر از مهمونی رفتیم که با سبحان جون و خانواده مهربونش بریم طالقان

بقیه با عکس در ادامه مطلب:



ادامه مطلب...
موضوع : | بازدید : 1828 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 4 آبان 1392 و ساعت 20:45 توسط مامان حدیث |

سلام جیگر طلای من

خوبی دختر ملوسم

اگه بدونی این روز  ها چقدر با هم خوش میگذرونم! همش در حال ماچ و بوسه و بغل ایم. بکن نکن هامون خیلی کمتر شده ، خیلی می فهمی، قلق هم دیگه دستمون اومده و  خلاصه اینکه دور از چشم حسود و گوش شطون ، ایام به کامه!

خدا رو شکر کار بابایی تموم شد و تولد رفتن های ما شروع شد

 



ادامه مطلب...
موضوع : | بازدید : 6808 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 22 مهر 1392 و ساعت 18:46 توسط مامان حدیث |

سلام سلااام

بعد مشغت های زیاااد، تصمیم بر این شد که تولد گروهی امسالتون توی مهر ماه برگزار بشه

چون 14 ابان محرم شروع میشه و وقتمون محدود هست!

 

زحمت کارها به گردن صفورا جون بود که واقعا مدیر لایقی هست خخخخ

کمسئولیت کیک رو هم مریمی جون به عهده گرفت که واقعا کیک به به ای بود مخصوصا با اتفاقات و اسانس هایی که در طول مراسم بهش زده شد!نیشخند

بابای وانیا جون اومدن دنبالمون و باهاشون رفتیم جشن. تو ماشین خوابت میومد و من نذاشتم بخوابی که بد خواب نشی

البته وانیا جون تو ماشین خوابید و حدودا 40 دقیقه اول خواب بود

داری میبوسی وانیا جون و که بیدار بشه

 

 

اینم کیک خوشگل تولد، قبل از بیگ بنگ!!!

بچه ها روی میز وایساده بودن و در اثر ازدحام، آرتین جون افتاد رو کیک :دی

خیلی بامزه بود!

 

حالا تو این مدت ، شما کجا بودی؟؟؟

اینجا

تو اون سر و صدا و بزن و برقص عمو موسیقی شما تخخخخت گرفته بودی خوابیده بودی

 

این هم چند تا عکس دیگه:

اون روز حسابی به هردومون خوش گذشت. البته بگم که چون بابایی کار داشت و نمی تونست بیاد، ما هم دو دل بودیم ولی نهایتا به خاطر دوستای گلمون رفتیم

 


موضوع : | بازدید : 722 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 17 خرداد 1391 و ساعت 1:24 توسط مامان حدیث |

فرشته کوچولوی من

هر روز آدمای زیادی به دنیا میان

 

فکرشو بکن،هر روز خدا این همه فرشته از آسمون رحمتش برای ما میفرسته ...

من می خوام تو این بارون فرشته ها ، اونقدر دستام و بالا بگیرم

تا یه قطره بارون

یه فرشته کوچولو

به دستام بده .....


موضوع : | بازدید : مرتبه
صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد
درباره وبلاگ
قبل از تو پاییز و دوست نداشتم ولی از وقتی تو، 27 مهرماه سال 90 پا به دنیای من گذاشتی، پاییز برام از بهار عزیز تر شد
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوندهاي روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 84 نفر
بازديدهاي ديروز : 264 نفر
بازديدهاي هفته گذشته : 84 نفر
كل بازديدها : 183169 نفر
Powered By NiniWeblog.com

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.